سهشنبه ۲۹ دسامبر ۲۰۰۹
ااااااااااااااااااااااااااااه
وقتی آدم با کلی زحمت پست مینویسه و پستش ، پست نمیشه میخواد کله ی این کامپیوتر و بکنه... :((
یکشنبه ۱۳ دسامبر ۲۰۰۹
تجمع



امروز اعتصاب غذا بود... دیر رسیدم ولی همونش هم خوب بود...
عکسها: سایت http://eterazedaneshjoo.blogfa.com
جمعه ۱۱ دسامبر ۲۰۰۹
گیجی
بعضی وقت ها آدم یه حرفی میزنه... بعد توش گیر میکنه... الان این حس رو دارم و نمیدونم چی کار کنم...
پنجشنبه ۱۰ دسامبر ۲۰۰۹
eterazedaneshjoo.blogfa.com
ای واااااااااااااااااااای... چقدر حالم بد شد وقتی وبلاگ دانشگاهمون رو خوندم.... آخه چرا اینجوری می کنن با هامون؟؟؟؟؟؟؟؟
حسابی احساس افسردگی میکنم و از همه بیشتر مایلم که کاری کنم...
حسابی احساس افسردگی میکنم و از همه بیشتر مایلم که کاری کنم...
یکشنبه ۸ نوامبر ۲۰۰۹
فکرای چرند
بعد یک روز پر از بد شانسی و خر حمالی های الکی و غیبت خوردنای مفت . دست در جیب مانتو صلانه صلانه داشتم خیابون شیرنی سرا رو پیاده گز میکردم و برای خودم فرهاد میخوندم و حال میکردم ولی نمیدونم چی شد که حس و حالم رفت...
دارم به این فکر میکنم که چرا به بعضی چیزای چرند فکر می کنم...
دارم به این فکر میکنم که چرا به بعضی چیزای چرند فکر می کنم...
سهشنبه ۳ نوامبر ۲۰۰۹
خستگی
بعد مدت طولانی پست میذارم. به شدت بی حوصله و در به داغون تشریف دارم، اصلا نمیدونم چمه.... دلم برای پست گذاشتن اصلا تنگ نشده بود. کلا حوصله نداشتم. شاید برای این بود که سرم شلوغ بود. حتی دیگه زیاد دربند دوست پسر بدبختم هم نیستم... انگار بدجوری غرق شدم...
جمعه ۱۸ سپتامبر ۲۰۰۹
!؟
یعنی یک کم آرایش کردن اینقدر تاثیر داره!!!!!!!!!!!!!
دیروز مثل اینکه حسابی خوشگل شده بودم چون رد نگاهها حسابی محسوس بود!!!!
بعد به این فکر کردم که دیگران رو از لحاظ ظاهری تحت تاثیر قرار دادن چقدر مهمه؟ یعنی مهمه؟؟ اصلا چقدر اهمیت داره؟؟
دیروز مثل اینکه حسابی خوشگل شده بودم چون رد نگاهها حسابی محسوس بود!!!!
بعد به این فکر کردم که دیگران رو از لحاظ ظاهری تحت تاثیر قرار دادن چقدر مهمه؟ یعنی مهمه؟؟ اصلا چقدر اهمیت داره؟؟
سهشنبه ۱۵ سپتامبر ۲۰۰۹
زنانگی
این روزها بدجور زنانگیم داره گل میکنه.اصلا نمیتونم باور کنم... همیشه فکر میکردم که اون چیزایی که درباره ی زنها میگن بولوفه یا زیادی اغراق میکنن ولی الان دارم حسابی این رو تو خودم لمس میکنم...
از کشفم اصلا خوشحال نیستم چون بروز این زنانگی بدجور داره ناراحتم میکنه...
فکر کن وقتی میری بیرون و حس میکنی اصلا جذاب و مامانی نیستی چون همه دارن به دوستت توجه میکنن!!!
یا اینکه دوست داری همه برات غش و ضعف کنن!!!
واقعا که دیگه گندشو در آوردم...
پ ن: باید از دست اینا خلاص شم...
از کشفم اصلا خوشحال نیستم چون بروز این زنانگی بدجور داره ناراحتم میکنه...
فکر کن وقتی میری بیرون و حس میکنی اصلا جذاب و مامانی نیستی چون همه دارن به دوستت توجه میکنن!!!
یا اینکه دوست داری همه برات غش و ضعف کنن!!!
واقعا که دیگه گندشو در آوردم...
پ ن: باید از دست اینا خلاص شم...
دوشنبه ۱۴ سپتامبر ۲۰۰۹
همیشه باش...
زندگی بدون مامان خیلی کسل کنندست... آخه دیگه نمیتونم همش به کارههایی که دوست دارم برسم... همش بگیرم بخوابم و ناهار و شامم آماده باشه و ول بگردم برای خودم تو خونه...
با خودم فکر میکنم که مامان بودن چه قدر سخته.
با خودم فکر میکنم که مامان بودن چه قدر سخته.
یکشنبه ۱۳ سپتامبر ۲۰۰۹
بازیهای خطرناک
چند روزی هست که دارم بیراهه میرم...
دارم خودمو دور میزنم...
دارم وارد یک بازیه خطرناک میشم...
باید بیام بیرون...
پ ن : شروع شدن دانشگاه خیلی کمکم میکنه و درسهای سختی که این ترم دارم حسابی سرمو شلوغ میکنه... وقت سر خاروندن هم ندارم چه برسه به وارد بازیهای خطرناک شدن...
دارم خودمو دور میزنم...
دارم وارد یک بازیه خطرناک میشم...
باید بیام بیرون...
پ ن : شروع شدن دانشگاه خیلی کمکم میکنه و درسهای سختی که این ترم دارم حسابی سرمو شلوغ میکنه... وقت سر خاروندن هم ندارم چه برسه به وارد بازیهای خطرناک شدن...
شنبه ۱۲ سپتامبر ۲۰۰۹
خواب تا واقعیت
خوابشو دیدم. دیدم که باز با اون چشمهاش داره هاج و واج نگاهم میکنه.توی نگاهش چیزی داشت مثل بی اعتنایی که بد جور توی خواب اذیتم کرد.از خواب بیدار شدم یه نگاهی به ساعت انداختم دیدم 7صبحه... برای انتخاب واحد میخواستم برم دانشگاه. چون حوصله ی تو خونه موندن و نداشتم. رفتم دانشگاه، کارم که تموم شد با دوستام رفتیم دانشکده، ببینیم چه خبره. کارمون توی دانشکده هم تموم شده بود داشتم از در خروجی بیرون میرفتم که دیدمش... با تعجب نگاهم میکرد. اصلا انتظار دیدنشو نداشتم اونم حتما چنین حسی داشت... چون اون الان دیگه فارغ التحصیل شده و البته دوستم بهم گفت که ارشد باز توی همین دانشگاه خودمون قبول شده.دلم میخواست دیگه نبینمش تا اذیت نشم و یادم نیاد که چقدر مفت از دستش دادم و هر دفعه عین احمقا خودمو به باد فحش نگیرم و از بچگی خودم پشیمون نشم.
چهارشنبه ۹ سپتامبر ۲۰۰۹
استخوان خوک و دست های جذامی
دانیال کانال تلوزیون را عوض کرد.زیر لب گفت: «فرض دوم: زنی در کار نیست.»
تلوزیون برنامه ی کودک پخش میکرد.«اگر زنی در کار نباشه،عشقی هم در کار نیست.شکسپیروحافظ و رومئو و ژولیت و شیرین و فرهاد وِل معطل اند.اگه روزی زن ها بخواهند برند،تقریباً همه ی ادبیات و سینما وهنر دتیا رو باید با خودشون ببرند.اما اگه قرار باشه مردها برند چی؟»
رو به آشپزخانه فریاد کشید:«بیا این رو گوش کن که واسه ی تو خیلی خوبه.»
ازتوی آشپزخانه پاسخی نیامد.
«اگه قرار باشه مردها از این دنیا گورشون رو گم کنند و برند،بهت قول میدم که هر چی جنگ و کشتار و کثافت کاری های دیگه ست رو با خودشون میبرند.دنیا عینهو گوشت خرگوش میمونه.نصف حلال،نصف حرام.زن نصفه ی حلال دنیاست.هر چی کثافت کاری و گندکاری هست توی مردهاست.هرکی قبول نداره ورداره آمار رو بخونه.تاریخ رو بخونه.تلویزیون تماشا کنه.»
برگرفته شده از کتاب: استخوان خوک ودستهای جذامی
نوشته ی :مصطفی مستور
تلوزیون برنامه ی کودک پخش میکرد.«اگر زنی در کار نباشه،عشقی هم در کار نیست.شکسپیروحافظ و رومئو و ژولیت و شیرین و فرهاد وِل معطل اند.اگه روزی زن ها بخواهند برند،تقریباً همه ی ادبیات و سینما وهنر دتیا رو باید با خودشون ببرند.اما اگه قرار باشه مردها برند چی؟»
رو به آشپزخانه فریاد کشید:«بیا این رو گوش کن که واسه ی تو خیلی خوبه.»
ازتوی آشپزخانه پاسخی نیامد.
«اگه قرار باشه مردها از این دنیا گورشون رو گم کنند و برند،بهت قول میدم که هر چی جنگ و کشتار و کثافت کاری های دیگه ست رو با خودشون میبرند.دنیا عینهو گوشت خرگوش میمونه.نصف حلال،نصف حرام.زن نصفه ی حلال دنیاست.هر چی کثافت کاری و گندکاری هست توی مردهاست.هرکی قبول نداره ورداره آمار رو بخونه.تاریخ رو بخونه.تلویزیون تماشا کنه.»
برگرفته شده از کتاب: استخوان خوک ودستهای جذامی
نوشته ی :مصطفی مستور
سهشنبه ۱۱ اوت ۲۰۰۹
دوشنبه ۱۰ اوت ۲۰۰۹
پنجشنبه ۶ اوت ۲۰۰۹
تا کی آخه؟؟؟؟؟؟؟
ای تف به این مملکت کوفتیِِِ رو به سقوط...
ای تف به این مردم احمق و بیشعور...
ای تف به این همه جاهلیت و کفر...
ای تف به این آدمهایی که هر گهی دلشون میخواد میخورن بعد میان الان (نیمه شعبان) شربت و شیرنی پخش میکنن...
.
.
.
.
.
ای تف به من که این هنوز توی این خراب شده نفس میکشم...
ای تف به این مردم احمق و بیشعور...
ای تف به این همه جاهلیت و کفر...
ای تف به این آدمهایی که هر گهی دلشون میخواد میخورن بعد میان الان (نیمه شعبان) شربت و شیرنی پخش میکنن...
.
.
.
.
.
ای تف به من که این هنوز توی این خراب شده نفس میکشم...
سهشنبه ۴ اوت ۲۰۰۹
جوگیر شدن در راستای بالا بردن فرهنگ کتاب خوانی!!!
از نمایشگاه کتاب یه کتابی خریده بودم به اسم "بی سرنوشت" نوشته "ایمره کرتیس" برنده ی نوبل ادبیات سال 2002 شده.ولی هنوز نرفته بودم سمتش!! احتمالا بشینم عوض اون کتاب مضخرف"بامداد خمار" اینو بخونم.
پ ن: دوست عزیز من خیلی خوشحال میشوم شما کتاب بخری!!! ولی خب دلمان هم یک کم میسوزد که شما میخری و میخوانی و ما باید سماق بمکیم!!! پیش خودمان بماند!!! به کسی نگویید!!!
پ ن: دوست عزیز من خیلی خوشحال میشوم شما کتاب بخری!!! ولی خب دلمان هم یک کم میسوزد که شما میخری و میخوانی و ما باید سماق بمکیم!!! پیش خودمان بماند!!! به کسی نگویید!!!
هورااااااااااااااااااااااا!!!
دارم پدر زندگی و درمیارم...
خوشه خوشم...
دارم بال درمیارم...
کوکه کوکم...
خوشه خوشم...
دارم بال درمیارم...
کوکه کوکم...
دوشنبه ۳ اوت ۲۰۰۹
کتاب میخوانیم!!!
دارم کتاب بامداد خمار و میخونم.دوستم میگه قشنگه ولی من خوشم نیومده ولی خب میخوام ادامه بدم به خوندنش وسعی میکنم که ازش خوشم بیاد.
شاید کلیدر رو بخونم.نمیدونم.هنوز تصمیم نگرفتم کتاب به این بلندی و بخونم یا نه!!!
پ ن: هنوز به اتاق جدیدم عادت نکردم و این من و عذاب میده.حس میکنم اومدم مهمانی!!!
شاید کلیدر رو بخونم.نمیدونم.هنوز تصمیم نگرفتم کتاب به این بلندی و بخونم یا نه!!!
پ ن: هنوز به اتاق جدیدم عادت نکردم و این من و عذاب میده.حس میکنم اومدم مهمانی!!!
عادت زشت
همیشه انگار باید زور بالا سر آدم باشه که یک کاری و انجام بده.همین خود من از اول تابستون میخواستم بشینم زبان بخونم. ولی هنوز شروع نکردم.
چرا اینجوریه؟
چرا همیشه میخوایم راحتترین کار و انجام بدم؟
بعضی وقتا به این نتیجه میرسم که یکی از مشکلات جهان سوم اینه که چیزی به اسم تلاش برای رسیدن به هدف وجود نداره.همه آرزوهای بلند و خوبی داریم ولی وقت نوبت به تلاش کردن میشه همه درجا میزنیم و میگیم حال نداریم و حالا چه عجله ای هست...
کی میشه ازدست این عادت زشت خلاص شیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چرا اینجوریه؟
چرا همیشه میخوایم راحتترین کار و انجام بدم؟
بعضی وقتا به این نتیجه میرسم که یکی از مشکلات جهان سوم اینه که چیزی به اسم تلاش برای رسیدن به هدف وجود نداره.همه آرزوهای بلند و خوبی داریم ولی وقت نوبت به تلاش کردن میشه همه درجا میزنیم و میگیم حال نداریم و حالا چه عجله ای هست...
کی میشه ازدست این عادت زشت خلاص شیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یکشنبه ۲ اوت ۲۰۰۹
اردی بهشت
امروز حوالی ظهر یک برنامه ی زنده به اسم "اردی بهشت" از شبکه 4 پخش شد.که موضوعش خیلی جالب بود چون اختصاص به دختران داشت و آن اینکه دختران ما احساس استقلال نمیکنند.یعنی خانواده ها دختران جوان ما را محدود کردند.که حتی در بعضی مواقع آنها حق رفتن به یک مهمانی خصوصی را به تنهایی ندارند یا حتی حق داشتن یک ارتباط سالم
جدا داغ دل خیلی از دخترها را تازه کردند...
پ ن: حالا گفتن میخوان راهکار ارائه بدن!!! اونم به روش اسلامی!!!!
جدا داغ دل خیلی از دخترها را تازه کردند...
پ ن: حالا گفتن میخوان راهکار ارائه بدن!!! اونم به روش اسلامی!!!!
صبح کذایی
امروز صبح با سر وصدایی که تو اتاقم میومد از خواب بیدار شدم.مامانم اومده بود پرده ی اتاقم و دربیاره.منم دیدم با من کاری نداره گرفتم خوابیدم که یهو دیدم از اون اتاق صدای مامانم میاد که داره با صدای بغض کرده با یکی دعوا میکنه پیش خودم گفتم باز با داداشم دعواش شده.یهو بابام صدام کرد که پاشو ببین مامانت چشه!!! منگ از روی تخت بلند شدم دیدم مامانم نشته روی صندلیه آشپزخونه و داره گریه میکنه.میگم:
ای بابا... چرا گریه میکنی؟
حرفی نمیزنه و فقط اشکاشو پاک میکنه.دل توی دلم نیست.آخه خیلی وقت بود گریه مامان و ندیده بودم.خیلی ناراحت شدم.دیدم دستش یه پرده هست و داره سوزن نخ میکنه.با ناراحتی گفت که برم قیچی براش بیارم.منم که هنوز منگ خواب بودم و خونه ی جدید هم که نمیدونستم وسیله هاش کجاست.گه گیجه گرفته بودم و هی دور خودم میچرخیدم تا اینکه یادش اومد که کجا گذاشته.رفتیم توی اتاق خواب و دیدم شروع کرد با خودش حرف زدن که آره سی ساله آسایش ندارم یا از دست خودت یا از دست بچه هات.منم چمباتمه زده بودم روبه روش و داشتم به حرفاش گوش میکردم و گریه هاشو میدیدم که بند نمیومد.اعصابم خیلی خرد شده بود.نمیدونستم باید چی کار کنم.خواستم یه چیز بگم بعد پشیمون شدم.گفتم اینا زن وشوهرن آشتی میکنن رو سیاهیش میمونه واسه من!!!! پاشدم گفتم ول کن .دیگه گریه نکن...
ای بابا... چرا گریه میکنی؟
حرفی نمیزنه و فقط اشکاشو پاک میکنه.دل توی دلم نیست.آخه خیلی وقت بود گریه مامان و ندیده بودم.خیلی ناراحت شدم.دیدم دستش یه پرده هست و داره سوزن نخ میکنه.با ناراحتی گفت که برم قیچی براش بیارم.منم که هنوز منگ خواب بودم و خونه ی جدید هم که نمیدونستم وسیله هاش کجاست.گه گیجه گرفته بودم و هی دور خودم میچرخیدم تا اینکه یادش اومد که کجا گذاشته.رفتیم توی اتاق خواب و دیدم شروع کرد با خودش حرف زدن که آره سی ساله آسایش ندارم یا از دست خودت یا از دست بچه هات.منم چمباتمه زده بودم روبه روش و داشتم به حرفاش گوش میکردم و گریه هاشو میدیدم که بند نمیومد.اعصابم خیلی خرد شده بود.نمیدونستم باید چی کار کنم.خواستم یه چیز بگم بعد پشیمون شدم.گفتم اینا زن وشوهرن آشتی میکنن رو سیاهیش میمونه واسه من!!!! پاشدم گفتم ول کن .دیگه گریه نکن...
شنبه ۱ اوت ۲۰۰۹
چیز
امروز داشتم با یکی از همکلاسیام میچتیدم.شاد و شنگول بودم و همش اذیتش میکردم و میخندیدیم.یهو برمیگرده میگه:
"تو آخر یه چیزیت میشه ها!!! یه روز کوکه کوکی ،یه روز با یه من عسل هم نمیشه بهت نزدیک شد..."
پ ن : مثلا چه چیزم میشه؟؟؟؟؟ :))
"تو آخر یه چیزیت میشه ها!!! یه روز کوکه کوکی ،یه روز با یه من عسل هم نمیشه بهت نزدیک شد..."
پ ن : مثلا چه چیزم میشه؟؟؟؟؟ :))
ضد حال
وقتی همه مبانی برق از من بیشتر میشن.
آدم بدجور ضدحال میخوره :((
پ ن : چشمت کور میخواستی درس بخونی... ولی خدایی حقم نبود...(خدا؟)
سطل آشغال لطفا!!!!
خب من هستم واتاق جدیدم و خیلی مصخره هست که بیشتر مواقع به این چیزهای پوچ و بی ارزش توجه میکنم... مثلا آخرین بار توی اتاق قبلی بودن یا اولین بار توی اتاق جدید...
این چیزای مصخره و بریز دور لطفا...
زندگی جدیدی شروع کن و به ایده آلهای زندگیت فکر کن و به هدفهات بچسب. سیریش شو هی خواستهای منطقیتو توی گوش دیگران داد بزن و کوتاه نیا از چیزایی که میخوای...
اینجوری میتونی حداقل یک زندگی نرمال داشته باشی...
پ ن : از نصایح سرآشپز به خودش
پنجشنبه ۳۰ ژوئیهٔ ۲۰۰۹
لذت ببر از زندگی
آآآآآآآآآآآآآآآخیییییییییییییییییییییش.... چه هوای خوبیه....
از پنجره ی اتاقم هوای خنک میخوره روی صورتم و من دارم لذت میبرم و یاد حرف یکی میفتم که میگفت از آب دهن قورت دادنش هم لذت میبره...
پیشنهاد سرآشپز:
اگه بارون و هوای خنک پاییز رو دوست دارین حتما آخر هفته بیاین شمال که خیلی فاز میده بهتون.اگه نمیتونین بیاین هم که عیب نداره من عوض شما لذت میبرم :پی
از پنجره ی اتاقم هوای خنک میخوره روی صورتم و من دارم لذت میبرم و یاد حرف یکی میفتم که میگفت از آب دهن قورت دادنش هم لذت میبره...
پیشنهاد سرآشپز:
اگه بارون و هوای خنک پاییز رو دوست دارین حتما آخر هفته بیاین شمال که خیلی فاز میده بهتون.اگه نمیتونین بیاین هم که عیب نداره من عوض شما لذت میبرم :پی
چهارشنبه ۲۹ ژوئیهٔ ۲۰۰۹
آخرین تجربه...
دیروز پست اولین بار و گذاشتم و امروز هم پست آخرین بار و میذارم...
البته فکر نکنین که موضاعاتش مثل همه ها!!!
اصلا...
من امروز برای آخرین بار روی تختم توی اتاقم خوابیدم.دلم برای اتاقم خیلی تنگ میشه... بیشتر اوقاتم توی همین اتاق گذشته.خیلی بهش عادت دارم.ولی خب دیگه باید ازش دل بکنم.اخه داریم میریم یک خونه ی جدید.
نمیدونم چرا یاد اولین شبی که تنها خوابیدم افتادم.من از اول زندگیم تا اول دبیرستان با خواهرم میخوابیدم.ولی اون شب اون دیگه شوهر کرده بود و باید میرفت پیش نامزدش میخوابید و من رفتم تو اتاقمون و بغض کرده بودم و میترسیدم از تنها خوابیدن ولی کم کم دیگه عادت کردم و دیگه بدم میومد کسی بیاد تو اتاقم بخوابه.
نمیدونم چرا اینا رو نوشتم.
خلاصه اینکه داریم میریم و من یک اتاق جدید پیدا میکنم و قطعا اونو هم به اندازه ی همین اتاق که الان توش پشت کامپیوتر نشستم دوست خواهم داشت.(یهویی چه ادبی شد :دی)
البته فکر نکنین که موضاعاتش مثل همه ها!!!
اصلا...
من امروز برای آخرین بار روی تختم توی اتاقم خوابیدم.دلم برای اتاقم خیلی تنگ میشه... بیشتر اوقاتم توی همین اتاق گذشته.خیلی بهش عادت دارم.ولی خب دیگه باید ازش دل بکنم.اخه داریم میریم یک خونه ی جدید.
نمیدونم چرا یاد اولین شبی که تنها خوابیدم افتادم.من از اول زندگیم تا اول دبیرستان با خواهرم میخوابیدم.ولی اون شب اون دیگه شوهر کرده بود و باید میرفت پیش نامزدش میخوابید و من رفتم تو اتاقمون و بغض کرده بودم و میترسیدم از تنها خوابیدن ولی کم کم دیگه عادت کردم و دیگه بدم میومد کسی بیاد تو اتاقم بخوابه.
نمیدونم چرا اینا رو نوشتم.
خلاصه اینکه داریم میریم و من یک اتاق جدید پیدا میکنم و قطعا اونو هم به اندازه ی همین اتاق که الان توش پشت کامپیوتر نشستم دوست خواهم داشت.(یهویی چه ادبی شد :دی)
اشتراک در:
پیامها (Atom)